عشق در بیمارستان

 

چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند.
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.
در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه.
دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد.
ادامه نوشته

داستان مرد خوشبخت

 

داستان مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ  یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت: که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود. شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.

ادامه نوشته

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای،

همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا،

که خودم هیچ نمی دانستم

نگران بودم من،

که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

ادامه نوشته

ســــلیمان و مورچه عاشق

 

ســــلیمان و مورچه عاشق 

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.  مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...

ادامه نوشته

میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا

 میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا 

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد

ادامه نوشته

قضاوت عجولانه

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."

ادامه نوشته

عبور از پل های زندگی

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان بهارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جروبحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از همجدا شدند.

از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتيدر را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار ميگردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان داردکه کمکتان کنم؟

ادامه نوشته

تله موش

موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست! مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحاليمشغول باز كردن بسته بود.
موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت: ايكاش يك غذايحسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

ادامه نوشته

پنج صفت مداد

پدر بزرگ، درباره چه مى‌نويسيد؟
درباره تو پسرم. امّا مهم‌تر از آنچه مى‌نويسم، مدادى است که در دست دارم و با آن مى‌نويسم. مى‌خواهم وقتى بزرگ شدى، مثل اين مداد بشوى.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصى در آن نديد و گفت: اين هم مثل بقيه مدادهايى است که ديده‌ام.
پدر بزرگ گفت: بستگى دارد چطور به آن نگاه کنى. در اين مداد پنج صفت هست که اگر تو هم به دست آورى براى تمام عمرت به آرامش مى‌رسى!

ادامه نوشته

بیمارستان

 

مردي جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب. در انتهاي کادر در بزرگي ديده مي شود با تابلوي اتاق عمل.

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج مي شود. مرد نفسش را در سينه حبس مي کند. دکتر به سمت او مي رود. مرد با چهره اي آشفته به او نگاه مي کند...

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کرديم تا همسرتون رو نجات بديم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون براي هميشه فلج شده. ما ناچار شديم هر دو پا رو قطع کنيم، چشم چپ رو هم تخليه کرديم... بايد تا آخر عمر ازش پرستاري کني، با لوله مخصوص بهش غذا بدي،

ادامه نوشته

بهورز

حسين فولادي نسب-مرکز بهداشت بردسير- کرمان

دارم اينک من سلامي آشنا از راه دور

بر شما اي آشنايان، راهيان راه نور
من سلامي مي‌کنم از پشت کوه و سبزه‌زار

از کنار منزل خورشيد، از کوه هزار

ادامه نوشته

جامه عشق

 حسـين سـلطاني دانش آموز دوره يازدهم بهورزي - خانه بهداشت ويدوج- کاشان

قطره اي كوچك زدرياخانه ي بهورزي ام
بهرترويـج  گلاب عشـق  وعــطرهمــدلي

 

افتخــارم اين بود در سايه ي  بهورزي ام
زين سبب برپا شـده گلخانه ي بهورزي‌ام

 

  

ادامه نوشته